هوم! مدتها بود سر نزده بودم اینجا. گرفتاریهای زندگی پشت سر هم زیاد میشن، غفلت کنی خودت رو از خودت میگیرن... بگذریم اما...
این مطلب توی روز را بخوانید. چیزی ندارم برای گفتن. راستش من هیچوقت نشنیده بودم کسی از چگوارا اینجوری حرف بزنه، جالب بود. نمیدونم چقدر راست اما خوشم اومد از فهمیدن جنبه دیگه و صورت دیگه و نظر دیگه... فرصت کردم باید بیشتر بخونم...
شاهکار تازه پلیس تهران هم باز درد همیشگی رو تاره کرد و مطلب قشنگ رادیو زمانه همه حرفهایی بود که من میخواستم بزنم! فقط میماند حیرت من وقتی رسانههای ایران از خشونت پلیس آمریکا گلهها میکنند و تصاویری نشان میدهند که دل سنگ هم کباب میشود. فرصت کردید نظر خوانندههای مطلب رو هم بخونید.
- لغزیدن در سایه تو به مدد شب دنبال کردن گام هایت، سایه ات در پای پنجره این سایه کنار پنجره تو هستی کس دیگری نیست، توهستی بارنکن این پنجره را که پشت پرده هایش تکان می خوری
چشم ها را ببند می خواهم آنها را با لبانم ببندم اما پنجره باز می شود وباد، بادی که تو رو پارچه را می تاراند، احاطه می کند گریزم را از پوشش اش پنجره باز می شود: تو نیستی می دانستم